مرگ انسانيت
ازهمان روزي که دست حضرت قابيل
گشت آلوده به خون حضرت هابيل
از همان روزي که فرزندان آدم،
صدر پيغام آوران حضرت باري
زهر تلخي دشمني درخون شان جوشيد،
آدميت مرده بود
گرچه آدم زنده بود
از همان روزي که يوسف را برادرها به اه انداختند
وز همان روزي که با شلاق خون ديوار چين را ساختند،
آدميت مرده بود
بعد هي دنيا پر ازآدم شد و اين اسياب، گشت و گشت
قرنها از مرگ آدم هم گذشت
اي دريغ !
آدميت برنگشت.
قرن ماروزگارمرگ انسانيت است
سينه ي دنيا زخوبي هاتهي است
صحبت از آزادگي، پاکي، مروت، ابلهي است
قرن موسي ومبه هاست
روزگار مرگ انسانيت است
من، که،
از پژمردن يگ شاخه گل
ازنگاه ساکت يک کودک بيمار،
از فغان يگ قناري در قفس،
ازغم يک مرد در زنجير،
حتّي قاتلي بردار
اشک درچشمان و بغضم در گلوست
وندر ين ايام زهرم درپياله، زهرمارم در سبوست،
مرگ او را از کجا باور کنم؟
صحبت از پژمردن يگ برگ نيست
واي! جنگل رابيابان مي کنند
دست خون آلود را درپيش چشم خلق پنهان مي کنند
هيج حيواني به حيواني نمي دارد روا
آنچه اين نا مردمان برجان انسان مي کنند
صحبت از پژمردن يک برگ نيست
فرض کن مرگ قناري درقفس هم مرگ نيست
فرض کن يک شاخه گل هم درجهان يکسر نرست
فرض کن جنگل بيابان بود از روز نخست
درکويري سوت وکور
درميان مردمي با اين مصيبتها صبور
صحبت ازمرگ محبت، مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانيت است .
فريدون مشيری
اسوه حسنه
الحمدلله الذي اعطا ني هذالغلام الطيب الارداني
قدساد في المهد علي الغلماني
( عبدالمطلب )
3163 – سال بعد از هبوط آدم حضرت آدم (ع) – 17 ربيع الا ول حادثه بي نظير و بي بديلي در تاريخ بشريت رخ نمود ، روز مبارکي که ابر مردي از تبار نور چشم به جهان گشود و نداي پرطنين انسانيت را با خود داشت ، که نويد رهاي انسان از ورطه قساوت بي رحمي درنده خويي و شهوت بود . مردي بزرگي که محفل ظلماني بشر را نوراني ساخت و فروغي افروخت که تا قيام قيامت فروزان است و نوري براي هدايت و رستگاري انسان و رهنمونش بسوي سعادت ابدي
آري او پا به دنيا خاکي نهاد تا براي هر پليدي و زشتي ظلم و بي عدالتي بشو رد ، آواي آزادي و رهاي انسان از هر قدي و بندي سر دهد او پا به اين دنيا گذاشت تا رسالت عظيمي به انجام برساند و در جامعه تاريك و قيراندود نوري بيا فر وزد و دلهاي تاريك آدمهاي که سراسر وجودشان مملو از قساوت ، بي رحمي شرارت جهل و ناداني بود منور گرداند ؛ مردماني که در واحه پوچستان سوار بر شتران در بيا بان جهل پرسه مي زدند شبها را به باده گساري وروزها را با قتل ؛ آدم کشي وزنده به گور کردن دختران معصوم و بي گناه در پي کسب وجهه و افتخار براي قبيله و عشيره خودبودند ، و در برابر مجسمه هاي گلين و دست ساز خودشان زانو زده و قرباني نثار نموده و از آنان طلب عفو و بخشش ؛عزت ؛ اقتدار و شرف مي کردند . در چنين جو محيط و زمانه اي خداوند بزرگ منتي بس عظيم بر بشر گذاشت و وجود نازنيني فرستاد تا فرياد گر انسانيت انسان باشد و نگذارد که در کنار مجسمه هاي گلي به حيوانيت محض تبديل شود .
آري او را خدا فرستاد تا پيام سبز اسلام را به گوش مردمان زمزمه کندونداي زيبا و روح نوازودل انگيز عبوديت و بندگي در برابر الله واحد و بس، سردهد بلي او آمد تا با پا هاي مبارکش ريگهاي تف ديده بيابان هاي داغ واتشين حجاز را لمس کند وبا قلب نازنينش غم ، اندوه و رنج فراق پدر و مادر را بشناسد ، وبا چشمان برّاق وخوشرنگش شبها در دل بيابان پهناور بر برق ستارگان خيره ميگشت و محو قدرت ، عظمت ، جلال وشکوه منّان اذلي مي گشت
او آمد مانا تر ين پيام او رد و سرود عشق ، حيات ، محبت ، برادري ، عدالت ، برابري وآزادي سرداد و راز بندگي دلدادگي ودلبردگي آموخت ، او موسيقي حيات در بيغوله هاي مردگي نواخت ، و شبهاي خلوتش را با بردگان ، بينوايان و هر انسان عاشقي قسمت کرد وسرّپرستش و جاودانگي ياد داد .
پيامش بهاري بود که خزاني ندارد و حقيقتي تا نهايت ، و تنها نسخه حيات بخش و متضمن سعادت ، خوش بختي ، رستگاري و نجات
در اين رهگذر چه رنجها که نديد و چه سختيها که تحمل نکرد مردمان نادان سخنانش را سخريه پنداشتند و استهزايش کردند از ميان شان راندند و دادوستد را ممنوع کردند ، سنگ بر بدن مبارکش زدند ، خاک بر فرق گرامي اش ريختند وازحقوق و مزايايي اجتماعي محرومش کردند تا سرحد ممکن اذيتش کردند ، مانع تراشيدند ، عداوت وکينه تو زي را به نهايت رساندند ، سرانجام کمر به قتلش بستند .
امّا آن رادمرد الهي لحظه ي از پا ننشست سختيها و ناملايمات را به جان خريد و براي تحقق آرمان مقدسي که داشت نهايت تلاش نمود و درخت سر سبز اسلام را بارور ساخت ؛ و اين حقيقت محض را در جامعه پياده نمود و رسالتش را به نيكي انجام دا د ، و ميراث گرانبهاي را بوديعت نهاد که در عصر و زمان حاضر بر ما است از آن نگهباني و پاسداري نماييم . در برهه حساس از زمان که افکار مکاتب و انديشه و روش هاي گوناگوني مطرح است و مدعي نجات انسان و رساندن شان به سعادت ابدي است ودردوره که نظام هاي ضد ديني تنها اسلام را مانع برنامه ها، اهداف و مقاصد شوم شان مي دانند وازهر سو توطئه وپاليسي هاي گوناگون را براي تضعيف باور هاي ديني ميان مسلمين روي دست دارند و در زماني که سکولا ريزم به عنوان تنها راه نجات بشر معرفي ميگردد مساله برخورد تمدن ها را تئوريسنهاي غربي مطرح مي کنند ،وظيفه علما و دانشمندان و نخبگان ديني بسيار مهم و حساس از هر زمان ديگري است وبرفرد فرد مسلمانان بالاخص دانشمندان وروشنفکران لازم است که با تأسي واقتدا به آن پيام آور نور و رحمت تمام مشقت ها و ناملايمات را تحمل کنند و به انجام مسؤليت ديني شان بپردازند .
برات علي مشفق
سبک شناسی در ادب فارسی
قسمت اول
توجه ! نقل مطالب با زکر منبع بلامانع است
مشفق
سبک شناسي در ادب فارسي يک علم جديد است و سابقه چنداني ندارد البته در قرن نهم در بعضي تذکرهها اصطلاحاتي از قبيل «طرز» و «شيوه» مي بينيم که ما امروزه به جاي آن از اصطلاحات قالب «سبک» استفاده مي کنيم . مرحوم بهار را پدر سبک شناسي مي توان معرفي نمود.
سبک در لغت:
سبک، در لغت به معني «گداختن و ريختن» طلا و نقره است. ادباي معاصر سبک را مجازاً به معني طرز خاصي از نظم و نثر به کار بردند.
سبک در اصطلاح:
سبک در اصطلاح ادبيات، عبارت است از «روشهاي خاص ادراک و بيان افکار به وسيلهي ترکيب کلمات و انتخاب الفاظ و طرز تعيير».
هر کسي، سبک مخصوص به خود را دارد؛ زيرا سبک هر کسي مثل خنديدن، نحوهي حرف زدن، خوردن و راه رفتن او است چنانچه خنديدن و راه رفتن هر کسي، مخصوص به خود او است که ديگري در آن شريک نيست سبک هر کسي نيز مخصوص به خود او است که ديگران با آن يکسان نمي باشد اين را سبک فردي مي گويند.
در عين حال که هر کسي ويژگي فردي و شخصي خود را دارد اما افراد يک دوره در وراي اين ويژگيهاي فردي، يک سري ويژگيهاي مشترکي ممکن است با هم داشته باشند که اين ويژگيمشترک در دورههاي ديگر نسيتند و به آن سبک دوره مي گويند. پس دو نوع سبک داريم:
1- سبک فردي:
سبک فردي يعني هرفردي يک سبک و شيوه و روش خاص خود را دارد که فردي ديگري آن را ندارد و ويژگي اين شاعر با شاعر ديگرو نويسنده با ديگري با هم فرق دارد همانگونه که طرز راه رفتن و غذا خوردن و ساير اعمال شخصي باديگري تفاوت دارد سبک هر شاعرونويسنده ي در سرودن شعر و نگاشتن نثربا سبک شعر گفتن شاعري ديگر و نگاشتن نثر فرق دارد لذا هر شاعري ونويسنده يک اصطلاحات مخصوص خود را دارد.
2- سبک دوره؛
شاعران هر دوره علاوه بر اينکه هرشاعر، يک روش و سبک خاص خود را دارد؛ يک ويژگيهاي مشترکي نيز دارند يعني شاعران يک دوره يک نگاههاي مشترک به جهان درون و بيرون دارند که با نگاههاي شاعران دورههاي ديگر تفاوت اساسي دارند؛ زيرا سبک، حاصل نگاه خاص هنرمند به جهان درون و بيرون است، و اين نگاهها دوره به دوره تفاوت مي کند پس سبک دوره، مجموعهي ويژگيهاي مشترکي آثار دورهي است که با آثار دورهي ديگر متمايز است. به اين ويژگيهاي مشترک شاعران يک دوره، سبک دوره مي گويد.
علت تغيير سبکها:
يک سؤال اساسي اينجا مطرح مي شود که علت تغيير سبکها در بين شاعران هر دوره چيست؟ پاسخ اين است که حکومتها در تغيير سبکها مؤثر بودهاند و با تغيير حکومتها، سبک شاعران آن دوره هم تغيير مي کرده است؛ زيرا غالب شاعران وابسته به دربارها و حکومتها بودهاند و همواره تلاش مي نمودند خود را با دربار حکومتي وفق بدهند و همواره مديحهسراي سلاطين بودهاند. لذا دورههاي سبکها را بر اساس حکومتها تقسيم کردهاند هر سلسله حکومتي که تغيير مي کردند هر کدام از سلسله حکومتي براي خود آداب و روش خاص براي خود و اطرافيان خود ايجاد مي کردند و شاعران هم خود را با دربار و حکومتها تطبيق مي دادند لذا مي گويند: «سبک ساماني»، «سبک غزنوي»، «سبک مغولي» و «سبک قاجاري».
سبک شناسي، روش کاربردي نظم و نثر است نه بررسي لغت و دستور لذا ويژگيهاي سبکي نظم و نثر ([1]) هر دوره با ارائه يک يا چند اثر در سه سطح (فکري، ادبي و زباني) مورد بررسي قرار مي گيرد.
دورههاي سبک شناسي:
قبل از بررسي آثار نثر و شعر هر دوره در سه سطح، لازم است اوضاع سياسي اجتماعي و فرهنگي حکومتها را مختصر مورد غور و کنکاش قرار دهيم.
اوّل: دوههاي قبل از اسلام:
قبل از ورود اسلام به ايران چند سلسلة پادشاهان مقتدر و نيرومند بر ايران حکومت مي کردند و اين دورهها به طور فشرده بررسي مي گردد.
1- دوره هخامنشي:
هخامنشيان بزرگترين امپراطوري را در طول تاريخ ايران داشتند و قلمرو حکومتي اين سلسله بسيار گسترده و وسيع بوده است از شمال آفريقا تا مقدونيه و از مشرق تا سند زير حکوکت هخامنشيان قرار داشته است پرستش اهورامزدا، مهر پرستي، ستاره پرستي و طبيعت پرستي (آتش، باد، خاک، صاعقه، رعد) از اعتقادات ديني اين دوره است. زبان دوره هخامنشي زبان «پارسي باستان» است که همان نياي زبان فارسي امروزي است و تنها آثار مکتوب از اين دوره «کتيبههايي» است که به خط ميخي باقي مانده است مثل «کتيبهي بيستون» ولي زبان ديواني و مکاتبهاي آنها زبان «آرامي» بوده است؛ زيرا نوشتن خط آرامي آسانتر از خط ميخي است خط ميخي از چپ به راست نوشته مي شود و خط آرامي از راست به چپ نوشته مي شود بعد همين خط آرامي تبديل به خط پهلوي شده است و زرتشت احتمالاً در همين دوره ظهور کرده است.
2- اشکانيان:
سلسلة هخامنشيان توسط اسکندر مقدوني ساقط شد و بعد جانشينان اسکندر که به سلوکيان معروفند در ايران حکومت کردند يعني مدتي يونانيها بر ايران مسلط بودند تا اينکه اشکانيان به حکومت رسيدند اشکانيان از سال (321) قبل از ميلاد به حکومت رسيدند و تا سال (226) بعد از ميلاد حکومت نمودند و پايتخت اين سلسله در نزديکي دامغان (شهر صد دروازه) است.
اشکانيان از نظر ديني اهل تسامح و تساهل بودند علاوه بر آيين زرتشت به آيينهاي ديگر هم احترام مي گذاشتند مثل «مهر پرستي، ستاره پرستي، يهود، مسيح، بودايي» رواج داشت. .
از اين دوره آثار مکتوب زيادي باقي نمانده است؛ زيرا ساسانيان که بعد از اينها به حکومت رسيدند بسياري از آثار اشکانيان را به طور عمد نابود کردند.
3- ساسانيان:
سلسلة ساسانيان از سال (226) ميلادي به حکومت رسيدند و تا سال (652) ميلادي حکومت کردند و ساسانيان از نظر حکومتي مبتني بر مذهب بودند و اتکا حکومت ساسانيان بر آيين «زردشت» بوده و اين آيين اساس کارشان داشته است و کتاب «اوستا» که کتاب مقدس آيين زردشت مي باشد آن را مکتوب نمودند و اساس کار حکومت ساسانيان قرار گرفت. در اين دوره، ادارههاي که کار حکومتي انجام مي دادند به آنها «ديوان» مي گفتند. در عصر ساسانيان حدود (10) تا زبان در ايران رواج داشتند و تنها زبان باقي مانده از آن دوره، همان زبان است که به خط پهلوي مي نوشتند و امروز به آن «فارسي ميانه» مي گوييم (چون حد مابين فارسي باستان و فارسي امروزي مي باشد) و خط آن هم خط آرامي بوده است.
آثار به جا مانده از دوره ساسانيان زياد است آثاري از قبيل «کتيبه، سکه، مهر، کتاب (کتاب زند که تفسير اوستا است)» چون زبان اوستا کهنه و قديمي بوده است آن را به فارسي ميانه ترجمه و تفسير کردند و کتابهاي ديگري نيز وجود داشته است و يک سري کتابهاي ترجمه شده از يوناني و هندي به پهلوي انجام گرفته است و اين کار زمينه را براي آشنايي ايرانيان با فلسفه يونان و فرهنگ و آداب هند فراهم نمودند.
حکومت ساسانيان، حکومتي مبتني بر مذهب و نظام حاکم آن، يک نظام طبقاتي بوده است و مردم به چهار طبقه تقسيم مي شد و اين نظام طبقاتي کاملاً رعايت مي شد يعني هر طبقه مرتبه و کارهاي مخصوص داشتند و هيچ طبقة حق نداشتند وارد طبقة ديگر شود يعني طبقة کشاورزان حق بازکردن مغازه نداشتند و حق نداشتند به طبقه پيشهوران بيايند و همچنين ساير طبقات هر کدام حدود خود را رعايت مي نمودند و اين چهار طبقه عبارت است از:
1- کشاورزان؛
2- پيشهوران؛
3- موبدان و دبيران([2] )؛
4- اشراف و ارتشيان([3])؛
موبدان در جا انداختن نظام و جامعة طبقاتي نقش مهم داشتند و از آيين زردشت به نفع طبقة اشراف و ارتشيان سوء استفاده مي کردند و نظام طبقاتي را رنگ ديني مي دادند با اينکه آيين زردشت آيين خوبي بود امّا به خاطر سوء استفاده موبدان به نفع طبقة حاکم اين دين کاملاً يک دين دولتي درآمد که منافع طبقة حاکم را تأمين مي نمود لذا ازرش و اعتبار خود را در ميان مردم از دست داد و در اين دوره آيين زرتشت به يک آيين متروک تبديل شد و کم کم جاي خود را به آيين مسيحيت مي داد.
دوم: دورههاي بعد از اسلام:
آيين زرتشت در آواخر حکومت ساسانيان رو به افول گذاشت و آيين مسحيت کم کم رواج پيدا مي کرد چون آيين مسيحيت، مخالف نظام طبقاتي بود تا اينکه دين مقدس اسلام ظهور نمود که اساس آن بر «عدالت اجتماعي» استوار است و همه مردم از هر طبقة با هم برابرند و با نظام طبقاتي شديداً مخالفت می ورزد . وقتي مردم آيين اسلام و دستورات آن را شنيدند به اين دين گرويدند؛ زيرا انسان فطرتاً به «عدالت» علاقهمند و با «نظام طبقاتي» مخالف است و اسلام به خاطر همين شعار عدالت خواهي توانست در کمترين زمان، نفوذ خود را گسترش دهد و براي همين شعار عدالت خواهي اسلام بود که ايرانيان با کمترين مقاومت، اسلام را به عنوان يک آيين نجاتبخش پذيرفتند و اسلام خيلي زود در سراسر ايران گسترش پيدا کرد.
[1] - نظم يعني کلام موزون مقفي و شعر يعني کلام موزون مخيل و نثر سخن پراکنده است به تعبير ديگر نثر صورت مکتوب گفتار است.
[2] - تحصيل کردن مخصوص اين طبقه بود.
[3] - تمام امتيازات جامعه مخصوص اين طبقه بوده است و طبقه موبدان هم به نفع طبقة اشراف و ارتشيان کار مي کردند.
اهميت قرن چهارم در علوم و ادبيات
توجه : نقل مطالب با ذکر منبع آزاد است
قرن چهارم بر تارك تاريخ زبان و ادب فارسي چون تاجي درخشنده است كه به انواع گوهرهاي تابان مزين باشد ، اين گوهرهاي درخشان پهنه ي علم و ادب فرهنگ و انديشه ، مردان بزرگي اند که نام شان طي قرون و اعصار متمادي جاويد مانده ، و خدمات گرانبها و ارزشمند شان در ياد ها ماندگار است ، اينان بسان ستارگان درخشان وپرفروغ درکهکشان انديشه بشري ، و تاريخ ادب فارسي ابدي اند ، مانند : محمد بن زكرياي رازي ، ابو نصر فارابي ، احمد بن عبدالجليل سگزي ، ابونصر عراق ،علي بن عباس مجوسي اهوازي ، ابوسهل مسيحي ، رودكي سمرقندي، شهيد بلخي ، دقيقي ، ابن العميد ، ابن عباد ، قابوس ، بديع الزمان همداني ، ابوبكر خوارزمي ، و بسياري از رجال نامدار مانند ايشان كه فرصت شمارش همه ي آنان در اين مختصر نيست. در پايان اين قرن سه تن از مفاخر عالم انساني يعني ابوريحان بيروني ، ابوعلي بن سينا و ابوالقاسم فردوسي ، وارث همه ترقيّات و پيشرفتهاي ايرانيان در علوم و ادبيات شدند و قسمتي از آغاز قرن پنجم را نيز به نور وجود و آثار گرانبهاي خود روشن ساختند.
اين قرن همانطور كه دوره ي اوج تمدن، فرهنگ و بلوغ علوم اسلامي و ادب عربي است ، به همان نحو مهمترين و پربارتر ين دوره ي ادب فارسي و عصر ظهور گويندگان بزرگ و فصيح در نواحي شرقي ايران است ؛ که خدمات بس ارزنده و شايان توجه به اين زبان شيرين انجام دادند ، و هرکدام منشأ کارهاي بزرگي گشتند ، تاريخ ، فرهنگ ، سنّت هاي نيكو، رفتارهاي پسنديده و باورهاي يک ملت متمدن وبا سابقه را که در طول تاريخ دچار فرازوفرود فراوان گشته بودند ، در اشعار، کلمات و جملات زيبا ، دل انگيز و روح نواز شان به تصوير کشيدند. در مناطق ديگر ايران اگر چه گويندگاني مانند قابوس و مسته مرد(شاعر طبري زبان) بندار رازي ، منطقي رازي و غضايري رازي ، پديد آمده و بعضي از آنان تا اوايل قرن پنجم نيز زيسته و شاعري كرده اند لكن عدّه ي آنان و اهميت ايشان بدرجتي نيست كه بتوان آنان را همپايه شاعران خراسان و ماوراءالنهر يعني حوزه فرمانروايي سامانيان بدانيم .
سامانيان (261 - 395 ق / 874 -1004 م) يکي از دودمانهاي فارسيزبان در غرب آسيا بودند که نزديک يکصد سال در قسمتي از ايران کنوني و بخش عمدهاي از افغانستان و آسياي ميانه فرمانروايي کردند.
آنان مشوق ، دانش و فرهنگ بودند ودرپيکره دولت شان وزيران و رجال فاضل ، فرهيخته و دانش دوست وجود داشت ، در دربارشان مباحث و مناظرات علمي ازادبود و تعصب جايي نداشت ؛ بخارا مرکز خلافت با کتاب فروشي هاي بي نظير خود وکتابخانه سلطنتي مرکز آسياي ميانه محسوب مي گرديد.
....امراي ساماني ازجمله شامل ستايش تر ين شاهانند ودرحسن سلوک ، دور انديشي و احترام به دانش و دانشمندان نمونه اند ، علماي سنت را تربيت مي کردند از زمين بوسي معاف مي داشتند وبرمناظرات ديني شان رياست مي کردند و در مسايل سياسي با آنان به مشورت مي پرداختند و در تصميمات اجرايي پيوسته با آنان در تماس بودند[1]
... ولايت خراسان و ماوراءالنهر در نوبت عدل ايشان عظيم ساکن و امن بود و ايشان ملوک علم پرور و عدل گستر بوده اند[2] .
درباره ي ابو عبدالله جيهاني که مقام وزارت نصرابن احمد ساماني را داشت گفته اند : ... مردي دانا بود ،و سخت هوشيار و جَلْدْ و فاضل و اندر همه چيز ها بصيرت داشت ، واورا تاليف هاي بسيار است آندر هر فني و علمي ، و چون او به وزارت نشست به همه ممالك جهان نامه ها نوشت و رسمهاي همه در گاها و همه ديوان ها بخواست تا نسخت کردند و به نزد يک او آوردند ، و آن همه نسخت ها پيش نهاد واندرآن نيك تأمل کرد وهررسمي که نيكو تر و پسنديده تر بود از آنجا برداشته و آنچه ناستوده تر بگذاشت ، و آن رسمهاي نيكو را بگرفت وفرمود تا همه اهل درگاه و ديوان بخارا آن رسمها را استعمال کردندي [3]
سلسله ساماني از پس سركوبي صفاريان كه اقتدار سياسي دستگاه خلافت را مورد تهديد قرار داده بودند ، پديد آمد ، امير اسماعيل ساماني از امراي منصوب مأمون در ماوراءالنهر، به پاس خدمتي كه به دستگاه خلافت در سركوبي و دستگيري عمروليث صفارى نمود ، مورد ستايش خليفه قرارگرفت و لواي حكومت خراسان را دريافت كرد. سامانيان را همانند طاهريان ، حكام مطيع و سر به طاعت دستگاه خلافت مى شناسند ، « پيوسته خليفه را اطاعت نمودي و در عمر خويش يك ساعت بر خليفه عاصي نشدى و فرمان او به غايت استوار داشتي[4] » ستاره دولت سامانى با دورانديشى تركان غزنوى كه در بروز ا ختلاف در دستگاه خلافت ، طرف خليفه پيروز يعني القا در را گرفتند، افول كرد و كوكبه ي دولت ايشان به نفع غزنويان فرو افتاد.
نثر پارسي در قرن چهارم
در دوره ي ساماني، زبان فارسي از پيشرفت و شكوفايي زيادي برخوردار شد، با آن که سامانيان در امور ديواني زبان عربي را به کار ميبردند و آن را شعار وحدت خلافت ميشمردند ، اماّ امکان آن را فراهم آوردند تا شعرا و انديشمندان اين دوره از نخستين کساني باشند که با گونهاي از زبان ملي خود که از تکميل و تلفيق لهجههاي محلي گوناگون فراهم آمده بود مطلب بنويسند اين زبان در دربار ساماني پذيرفته شد و سرانجام به عنوان زبان فارسي نو رواج پيداکردکه بااندکي تغييرات آوايي تا زمان حاضر بر جاي مانده است [5]
ودرعهد اين دودمان آثار ارزشمندي پديد آمد که جزو ميراث گرانبها ي فرهنگ و ادب فارسي محسوب ميگردد، که بطور گذرا مي توان به برخي از آنان اشاره کرد
1ـ كتاب عجايب البر و البحر، يا عجايب البلدان ، از ابوالمؤيد بلخي كه حاوي اطلاعات ذيقيمتي راجع به نواحي مختلف خاصه ايران است
2ـ كتاب حدود العالم من المشرق الي المغرب ، كه مؤلف آن معلوم نيست ولي چنانكه در مقدمه آن ذكر شده تاليف آن درسال 372 هجري صورت گرفته است.
3ـ كتاب الابنية عن حقايق الادويه ، از ابومنصر مّوفق هر وي ، در داروشناسي كه نسخه اي از آن به خط اسدي طوسي شاعر موجود است.
4ـ ترجمه تاريخ طبري ، كه اصل آن يعني تاريخ الرسل و الملوك ، از محمد ابن جرير طبري است و ترجمه آن به فرمان ابوصالح منصور بن نوح بدست وزير او ابو علي محمد بن ابوالفضل محمد بلعمي درسال 352 با اضافات و استفاداتي از منابع ديگر صورت گرفته است.
5ـ ترجمه تفسير طبري از جامع البيان محمد بن جرير طبري ، معروف به تفسير كبير كه به امر ابو صالح منصور بن نوح و بدست گروهي از فقهاي خراسان و ماوراءالنهر انجام شده است.
6ـ مقدمه شاهنامه ابو منصوري ، از ابومنصورالمعمري، اين مقدمه كه اكنون در دست است بر شاهنامه ابو منصور محمد بن عبدالرزاق سپهسالار خراسان نوشته شده است.
7- کتاب مفاتح العلوم خوارزمي که دائرة المعارف اصطلاحات فني است[6]
8- يكي از آثار مهم ديگر که در اين دوره پديد آمد تر جمه ي کتاب ارزشمند کليله و دمنه ، به فرمان بلعمي وزير آل سامان بود ، که فردوسي بزرگ نيز به اين امر اشاره دارد
9- تاريخ بلعمي
از محمد بن ايوب الحاسب الطبري دانشمند معروف ، دو رساله شش فصل و استخراج در دست است ، و كتاب ديگري بنام كشف المحجوب در كلام اسماعيليه از ابو يعقوب سگزي باقيست كه گويا از اصل عربي ترجمه شده باشد و در اين صورت بايد آنرا از آثار اوايل قرن پنجم هجري شمرد.
از خصايص مهم دوره ساماني يكي تدوين تاريخ ايران و داستانهاي ملي است به زبان پارسي. در قرن چهارم هنوز دنباله افكار و عقايد شعوبيه باقي بود و اين روحيه به همان نحو كه در ادبيات عربي مايه سرودن بسياري از اشعار وطني به وسيله ايرانيان و تاليف كتاب در ذكر تاريخ و مفاخر ايرانيان و مثالب تازيان شده بود، در زبان پارسي نيز باعث تاليف بسياري كتب و ذكر مفاخر گذشتگان گرديد اين كتب در قرن چهارم معمولاً تاريخ هاي مشروح ايران قديم يا داستانهاي مفصل پهلوانان بود كه با توجه به مأخذ كهن پهلوي يا مأخذ منقول از پهلوي به عربي تهيه و تاليف شده و از آن جمله است: شاهنامه ابوالمؤيد بلخي كه كتابي عظيم از تاريخ و داستانهاي قهرماني ايران پيش از اسلام تا غلبه تازيان بود ، شاهنامه ابو علي بلخي ، شاهنامه ابو منصوري كه در سال 346 .هجري. به فرمان ابو منصور محمد بن عبدالرّزاق طوسي سپهسالار خراسان، بوسيله چند تن از دهقانان گردآوري شده و از لحاظ اتفاق مأخذ و نظم مطالب ظاهراً بهترين شاهنامه منثور قرن چهارم بوده. بر اين كتاب ابو منصور المعمري، وزير ابو منصور محمد بن عبد الرزاق مقدمه ي نگاشته كه اكنون باقي و از آثار گرانبها و معتبر نثر پارسي است، نخستين شاعري كه از اين كتاب براي ايجاد يك شاهنامه منظوم استفاده كرد دقيقي و بعد از او استاد ابوالقاسم فردوسي بود .
نثر فارسي قرن چهارم بسيار ساده و خالي از صنايع لفظي بود، در نثر اين دوره و تمام آثاري كه بعد از آن به سبك اين عهد نوشته شد اثري از لغات مشكل عربي و ذكر امثال عرب يا آوردن اشعار تازي به قصد آرايش كلام و نظاير آن مشهود نيست بلكه نثري است روان ، طبيعي و مبتني بر روش تكلم عموم و با جمله هاي كوتاه ، روشن ، خالي از ابهام ، تعقيد ، تكرار افعال و آوردن افعال كامل بينقص و عدم توجه به مقدمه چينيهاي زايد بر اصل و سعي در صراحت الفاظ ، از خصايص عمده ي نثر فارسي در اين دوره است، از جمله مي توان به کتاب حدود العالم اشاره کرد که در آن لغات دري بر عربي فزوني دارد .
فلاسفه وعلماء اين دوره نيز از پيشگامان علمي دوره اسلامي در خراسان محسوب مي گردند از قبيل : ابو زيد بلخي ، ابو سعيد سجزي ،ابو سليمان منطقي ، ابو جعفر خازم ، وابوالوفاء جوز جاني ... وازهمه پرآوازه تر مي توان به ابو نصر فارابي و ابن سينا مي توان اشاره کرد [7]
شعر فارسي در قرن چهارم
اماّازجهت شعر قرن چهارم رابايد يكي از بهترين دورههاي ادبي زبان فارسي دانست ، حرکت هاي اساسي و بنيادين در شعر از اين دوره شروع شد و در عهد سلاطين غزنوي به اوج شكوه و جلال رسيد ، بزرگاني سر برآوردند که به نظم فارسي نظام بخشيدند و شاعري را شعار خود ساختند نظم گوياني چون : شهيد بلخي ، دقيقي بلخي ، رابعه بلخي و ... ، در نيمه دوم قرن سوم هجري يعني در همان زمان كه شعر عروضي پارسي نخستين مراحل حيات خود را مي پيمود و چون كودكي نوخاسته افتان و خيزان پيش ميرفت يكي از نوابغ بزرگ ادب فارسي جعفربن محمد بن حکيم بن عبدالرحمن بن آدم رود كي سمرقندي مکني به ابو عبدالله[8] و به نقلي ابوالحسن[9] در قريه ي بُنْج ازقُراي رودک سمرقند تولد يافت، و در هشت سالگي قران را حفظ نمود ، و قسمت اول حيات خود را در اين قرن گذراند و تربيت شد تا آنجا كه شاعري بزرگ گرديد و چون به آغاز قرن چهارم رسيد مرتبتي يافت كه بقول ابوالفضل بلعمي او را در عرب و عجم نظيري نبود؛ بيست و نه سال اول قرن چهارم دوره استحصال رودكي از زحماتي بود كه در آغاز حيات خود يعني اواخر قرن سوم كشيده بود. رودكي شعر فارسي را از حالت ابتدائي و ساده خود بيرون آورد، در انواع مضامين و اقسام مختلف شعر از قبيل قصيده، غزل، مثنوي، رباعي و ترانه وارد شد و از همه ي آنها پيروز بيرون آمد ، كتاب كليله و دمنه را به نظم فارسي درآورد، قصيدههاي بزرگ ساخت، غزلهاي لطيف كه عنصري هم خود را در برابر آنها عاجز مييافت سرود ، رودكي سخن شيرين، كلام لطيف ، طبيعي، و خالي از هرگونه اشكال دارد و اگر از كهنگي زبان و لهجه او كه نسبت به عصروزمان ما امر طبيعي و نتيجه گذشت ده قرن و نيم مدّت است، بگذريم بايد سخن او را به همان اندازه ساده و سهل بدانيم كه سخن فردوسي و سعدي را، بهر حال رودكي پدر شعر فارسي است و در اين امر خلافي نتوان كرد و از همين جاست كه شاعران بعد از وي او را« آدم الشعرا» «استاد شاعران» و «سلطان شاعران» لقب داده اند. و درست در سال تولد فردوسي بزرگ (329 ه . ق) پرچم زبان و ادب پارسىرا به او سپرد و لب فرو بست ، تهنيت بايد كه در ملك سخن گر شكوفه فوت شد نوبر بزاد!
نكته مهم انکه رودكى زماني چنين غزليات و اشعاري سرود كه پيشينهاي هزارساله از شعر پارسي در ميان نبود و منابع و نمونههاي شعر پارسي در حد پارههايىچون «غلطان غلطان همى رود تا لب گو» و يا «آهوى كوهى در دشت چگونه دوزا »محدود بود.
... رودکي در فنون سخن و انواع شعر مانند قصيده ، رباعي ، مثنوي ، قطعه ، و غزل مهارت داشته ومخصوصاً در قصيده سرايي پيشرو ديگران بود مي توان گفت او نخستين شاعر بعد از اسلام است که قصيده عالي ومحکم سروده و اشعار حکيمانه به يادگار نهاده است[10]
در اواخر حيات رود كي و بعد از او شاعران ديگري هم در دربار سامانيان و در خراسان و ماوراءالنهر در حال رشد وشکوفايي بودند ، و توجه سلاطين ساماني بدانان باعث پيشرفت كار ايشان و فزوني نظاير آنان بود به حدي كه قرن چهارم از حيث كثرت شعر و شاعر قرن كم نظيري بوده است.
از مشاهير معاصر ان رودكي ابوالحسن شهيد بن حسين بلخي (م 325) شاعر و متكلم بزرگ خراسان است كه در شعر عربي و پارسي استاد بوده و غزلهاي لطيف و خط زيبايش شهرت داشته است.
از شاعران بزرگ ديگر قرن چهارم ابوالحسين محمد بن محمد بخارايي معروف به مرادي، ابو عبدالله محمد بن موسي فرالاوي، ابوزراعه (ابوزرعه) معمّري جرجاني همه از معاصرين رودکي اند ؛ ابوالعباس فضل بن عباس ربنجني معاصر نصر بن احمد و نوح بن نصر ساماني ، ابو طاهر طيب ابن محمد خسرواني (م.342) ، ابوالمؤيد بلخي از شاعران نيمه اول قرن چهارم كه در نظم و نثر استاد بوده ، ابو عبدالله محمد بن صالح ولوالجي ، ابو عبدالله محمد بن حسن معروفي بلخي معاصر عبدالملك بن نوح (343ـ 350) ـ ابوالحسن علي بن محمد معروف به منجيك ترمذي ، ابو شكور بلخي صاحب منظومه آفرين نامه كه در حدود 333ـ 336 سروده شده و از ابيات مشهور آن است:
به دشمن برت استواري مباد كه دشمن درختي است تلخ از نهاد
درختي كه تلخش بود گوهرا اگر چرب و شيرين دهي مر ورا
همان ميوه تلخت آرد پديد ازو چرب و شيرين نخواهي مزيد
زدشمن گرايدونكه يا بي شكر گمان بر كه زهرست هرگز مخور
شاعر بسيار مشهور قرن چهارم بعد از رودكي ابو منصور محمد بن احمد دقيقي (مقتول در حدود سال 368) است كه معاصر با امير فخرالدوله ابوالمظفر احمد بن محمد چغاني از آل محتاج و امير سديد ابو صالح منصور بن نوح ساماني(350ـ 365) و امير رضي ابوالقاسم نوح بن منصور (365ـ 387) بوده و بامر پادشاه اخير بنظم شاهنامه ابو منصوري آغاز كرده و هزار بيت در سلطنت گشتاسب و ظهور زردشت سروده است. علاوه بر اين، قصائد و قطعات و غزلهايي نيز از دقيقي به يادگار مانده و او از شاعران استاد عهد ساماني است كه قدرتش در ساختن قصايد و بيان مدايح شهرياران زبانزد بود. از قطعات مشهور اوست:
بدو چيز گيرند مر مملكت را يكي ارغواني يكي زعفراني
يكي زرنام ملك بر نبشته دگر آهن آبداده يماني
كرا بويه وصلت ملك خيزد يكي جنبشي بايدش آسماني
زباني سخنگوي و دستي گشاده دلي همش كينه همش مهرباني
كه ملكت شكاريست كاو را نگيرد عقاب پرنده نه شير ژياني
دو چيز است كاو را ببند اندر آرد يكي تيغ هندي دگر زر كاني
به شمشير بايد گرفتن مر او را به دينار بستنش پاي ارتواني
كرا تخت و شمشير و دينار باشد نبايدش تن سرو و پشت كياني
خرد بايد آنجا وجود و شجاعت فلك مملكت كي دهد رايگاني
شاعر مشهور آخر دوره ساماني كه قسمتي از عهد غزنوي را نيز درك كرد مجدالدين ابو اسحق كسائي مروزي است كه مردي شيعي مذهب و در اواخر عمر خود متمايل به وعظ و اندرز بود، وي تا مدتي بعد از سال 391 در قيد حيات بوده و دوره سلطنت سلطان محمود غزنوي را درك كرده و او را ثنا گفته است.
شاعر نامدار آخر عهد ساماني كه قسمت بزرگ زندگي او در قرن چهارم و چند سالي از آن در آغاز قرن پنجم گذشت استاد ابوالقاسم فردوسي(329ـ 411 هجري) صاحب شاهنامه است كه بي اغراق تاج شعر و ادب فارسي و عاليترين نمونه ي فصاحت زبان فارسي دري است.
در دوره ساماني علاوه بر قصايد و قطعات و ساير انواع شعر، چندين منظومه بزرگ از قبيل كليله و دمنه رودكي، آفرين نامه ابوشكور، شاهنامه مسعودي مروزي، گشتاسب نامه دقيقي،
از خصايص شعر فارسي قرن چهارم مي توان به موارد زيل اشاره کرد :
فصاحت، سادگي، مضامين تازه و بكر، توجه به طبيعي بودن تشبيهات، توصيفات طبيعي منطبق بر عالم خارج، سعي در يافتن مطالب تازه و بديع و متنوع، عدم استعمال اصطلاحات علمي در شعر، خالي بودن شعر از كلمات مشكل عربي و حتي كم بودن لغات عربي، حفظ بسياري از لغات كهنه دري، كوتاه بودن اوزان و بحور شعر است.
به هر صورت سخن در معاصر ين رودکي به درازا که کشيد که البته اندکي لازم مي نمود و رودکي بزرک سرآمد همه آنان بود و نظم پارسي را چنان انتظام بخشيد که آيندگان خوشه چين خرمن با برکتش گشتند، اما انکه ايا او نخستين شاعر پارسي گوي بوده است يانه ؟ بحث طولاني ميان مورخين و محققين است و اکثر اً نخستين شاعر حنظله بادغيسي را ميدانند ، ازاثار شعري و تاريخ دقيق تولد و مرگ حنظله متاسفانه اطلاعات دقيقي دردست نيست وممکن است ديوان اشعارش براثرحوادث زمان از بين رفته باشد ، اما تاريخ وفاتش را از روي قرائن و شواهد حدود سال« 220 هجري » ذکر مي كنند.
علّامه شبلي نعماني هندي اشاره ي صريح به اين مطلب دارد که حنظله نخستين شاعر است : .. حنظله بادغيسي اول کسي است که روي قاعده شعر گفته است [11]
دکتر علي اصغرميرباقري فرد : صاحبان تذکره ها براين موضوع اتفاق دارند که حنظله در اوايل قرن سوم مي زيسته ودراين صورت او مقدم بر تمام شاعراني است که به عنوان نخستين سراينده ي شعر پارسي معرفي شده اند ، وبرهمين اساس استاد هُمايي او را اولين پارسي گوي دوره اسلامي مي داند[12]
دکترذبيح الله صفا : از روي قرائن مختلف مي توان به تحقيق گفت که حنظله در نيمه اول قرن سوم مي زيسته واگرچنين باشد زمان شاعري او مقدم بر شعراي دربار يعقوب بن ليث بوده است[13]
در خاتمه چند بيت شعر به عنوان حسن ختام از او مي آوريم :
مهتري که بکام شير دراست شو خطرکن زکام شير بجوي
يا بزرگي و نعمت و جاه ياچومردانت مرگ روياروي[14]
يارم سپند اگرچه بر آتش همي فکند ازبهرچشم تانرسدمراوراگزند
اوراسپند و آتش نايد همي بکار باروي همچو آتش وبا خال چون سپند[15]
پاورقی ها:
[1] -- ابن حوقل . 9-248 .ترجمه دکترجعفرشعار
[1] -- محمد عوفي . لباب الباب .ص.23 .چ. اتحاد .س.1335
[1] -- عبدالحي گر ديزي . 440 .هجري . زين الاخبار.ص .25--26 .چ. ايرانشهر . برلين 1347
[1] -- تاريخ بخارا
[1]--دانشنامه رشد
[1] --- تاريخ غزنويان . جلد اول .صفحه .27 . ادموند کليفوردباسورث . ترجمه حسن انوشه .انتشارات امير کبير سال1362
[1] -- افغانستان در مسير تاريخ . جلد اول . ص. 207 .مير محمد غبار .چ . 1375
[1] -- لبا ب الانساب. سمعاني .
[1] -- تذکره دولت شاهي. آتشكده .اذربيگدلي و مجمع الفصحاء .هدايت . امّا دکتر صفا سخن سمعاني را بدليل قدمت صحيحتر ميداند
[1] -- زندگي نامه شاعران ايران .ص.27. ليلا صوفي .چاپ 1385
[1] -- علّامه شبلي نعماني هندي . شعرالعجم .ج.2.ص.20. ترجمه سيد محمدتقي فخر داعي گيلاني .چ.1363
[1] --دکترعلي اصغرميرباقري فرد. ص. 155.
[1] -- دکتر ذبيح الله صفا. تاريخ ادبيات ايران . ج. 1.ص. 180
[1] -- چهار مقاله عروضي باهتمام دکتر محمد معين .چ. 1346.ص. 42- 44
بنام خدا
شهید مزاری تبلور اراده ی یک ملت
طبق اسناد ، شواهد ومدارک تاریخی هزاره ها از قدیمی ترین ساکنین سرزمینی اند که امروزه افغانستانش می خوانیم ، انان در خراسان بزرگ نقش عمده و اساسي در تحولات آن منطقه داشته اند ، از طرفی وضعیت جغرافیایی این منطقه به نحوی بوده که هراز چند گاهی مورد تخت و تاز و تهاجم اقوام مختلف دیگر بوده است ترکان مغول ها ... حتی بعض قبایلی که امروزه درین آب وخاک متوطن اند تاریخ دقیق مهاجرت شان نیز مشخص است . لذا هر تها جمی با مقاومت ساکنین مواجه می شد ، مها جمین برای پیدا کردن سرزمین های جدید و مناسب برای زندگی و بعضي برای توسعه ی قلمرو حاکمیت و نفوذ شان و ساکنین برای دفاع از سرزمین و آب وخاک شان می جنگیدند.
این برخورد ها وتصادمات سبب خسارات زیانباری به ساکنین اولیه می گشت چنانچه نظیرش را در سرزمین های در اروپا امريكا و اقيانوسيه .. می توان یافت که با شندگان اولیه نابود ویا و چيزي قابل توجهی از ایشان باقی نمانده است .
بدین لحاظ مردمی که امروزه " هزاره " نامیده می شوند از سر زمین های صاف هموار و حاصل خیز مرتب به طرف دره ها ی تنگ ، کوه های سر به فلك کشیده ،مناطق پرت ، و صعب العبور رانده می شدند و وحدت اجتماعی شان از هم پاشیده به نحوی که در گوشه وکنار ومکان های مختلف پراكنده شدند و اين شرایط زیست را برای شان بسیار دشوار می ساخت و انان را زا توجه به مسایل و حوادث پیرامون باز می داشت . حتی در ین شرایط صعب و دشوار نیز آنان روی آرامش ندیدند و هراز گاهی سلاطین وحکامی را در تاریخ می بینیم که برای مطامع اقتصادی و سياسي شان پایه گزار حملات و تهاجماتي می گردند ، و مقررات سخت مالیاتی ... وضع می کردند واز حقوق طبیعی شهر وندی وحتی انسانی محروم شان می کردند اینان باید کار می کردند ، زحمت می کشیدند ، جان می کندند ، تا شاه ، اطرافیان وعده ی دیگر به خوشگذرانی ... بپردازند . وهيج وقت در اداره ی کشور برای شان سهمی قايل نمی شدند . اگر این داستان غم انگیز را سلسله وار ادامه داده و پي گیری نماییم تا به دوران تجاوز روسها و فصل مقدس جهاد فرا رسد متاسفانه این تراژدی با همان سبک و سياق ادامه پیدا می کند .
در کشور پاکستان که مأمن ، پنا هگاه ومر کز کمک های میلیاردی وسلا ح های پیشرفته ی کشور های جهان است فقط هفت حزب رسمیت دارد واز این کمک های دلاری منحصراً انان بهره مند هستند واحزاب که متعلق به ملیت هزاره است مجالی بری خود نمایی نمی یابند و رسميت ندارند . اما در جبهات جنگ وتنور گرم جهاد اولین مناطقی که از چنگ نیروهای دولتی ازاد می گردد مناطق متعلق به این احزاب است . وحتی حکومت و ارباب خارجی شان حاضر می شوند به آنان خود مختاری مطلق با انواع امتیازات ارزانی دارند ، اما انان حاضر نمی شوند این پیشنهاد را قبول کنند وآن را نوعی خیانت به ارمان مقدس جهاد شان می دانند .
زمانی که روس ها از افغا نستان خارج می شود و مجاهدين به صحنه ی ديپلو ماسي راه می یابند وزمز مه ی تشكيل حکومت توسط مجاهدین پیش می اید از هزاره ها باز هم خبری نیست ، جّل الخالق مجاهد و حق خوری و ناديده انگاری ؟؟؟
یاد همه ی ما دقیق هست که انجینرحکمت یار صاحب دران روز ها با جت مخصوص مسافرت می کرد، و حکومت موقت در پا کستان تشكيل شد واز مردم هزاره هيچ خبری نبود گویا اینان در سرزمینی به نام افغانستان زندگی نمی کنند ، رهبران احزاب شیعی هر چه داد وهوار سر دادند و فرياد کشیدند اما گوش شنوای نبود وکسی نشنید . دقیق یادم هست دران روز گار یکی از همین رهبران می گفت : کشور های ذی دخل در قضیه ی افغانستان به ما فشار می آورند که به حکومت موقت بی پیوندید وما می پرسیم جایگاه ما درین حکومت کجاست ؟ می گویند از جایگاه خود نپرسید عجله کنید که جا نمانید .
حکومت مجاهدين که منطبق بر واقعیت های موجود در افغانستان نبود به زودی چهره ی سمبليك به خود گرفت و کار ی از پیش نبرد حتی شهر نه چندان مهم جلال آباد را نتوانست تصرف کند و سرانجام دوران شكست دولت نجیب فرا رسید . این بار احزاب هزارگی ایده ملیت های محروم را مطرح کردند و احمد شا مسعود که تا حدی با آنان هم سرنوشت بود و قهر مانی هایش منحصر دره تنگ پنجشیر بود ، ازان جا بیرون آورده و همه چیز را در اختیارش گذاشتند. اما او که یک تمامیت خواه کامل بود شروع به دسیسه ،جنگ و ناديده گرفتن دیگران کرد . برهان الدین صاحب که وقتی این ائتلاف قوی را در پیشاور پشت سرش نداشت از حکومت به وزارت اکتفا کرده بود این بار رئیس جمهور شد واوهم یادش رفت که این همه اعتبار از کجا برایش آمده است .
لذا هزاره های بیچاره که از همه جز خیانت حق خوری ندیده بودند و آمر صاحب هر روز جنگ جدیدی علیه شان تدارک می دید واگر شكست می خورد نیروهایش را سیافی معرفی می کرد چی کار می کردند ؟ ایا برای گرفتن حق راه دیگری بود که نرفته بودند ؟
امروز اگر عده ی از وطن داران ما شهید مزاری را زیر سئوال می برند نخست باید از خود بپرسند که کجا او ادعای بالاتر از حقش را داشته است وکدام کس حرف و سخن معقول مطرح کرده که مورد قبول واقع نشده است
این است که مزاری تبلور آرمان وارزوی يك ملت است که در دراز نای تاریخ و فراخ نای زمین مورد ظلم بی عدالتی واقع گشته و ناديده گرفته شده است ، وقتی پای ضرر وزیان وعسکر و ماليات پیش امده همیشه افغانی اصیل بوده اما وقتی مسئله ی حق و تقسيم قدرت بوده محسوب نگشته است .
اگر امروز مزاری در میان ما نیست ارمان و ايده ی مقدسش زنده است . حقیقت ،ارمان خواهی و عدالت طلبی هرگز نمی میرد مزاری از لحظه ی که شهید شد جاویدانگی اش آغاز گشت .
روحش شاد
جمعه
درميان سایر ایام روزجمعه از خصوصیات ویِِِژه ای برخوردار است .روز تعطيل عمومی برای مسلمین که این روز نام گرفته است دراین نور مبارک باید همه دست از کار بکشند وبه اعمال عبادی و اجتماعی شان بپردازند. در فضيلت روز جمعه و اعمالي که در اين روز باید انجام بگیرداحادیث فراوان وارد شده که همه دلالت برقداست شرافت وبرتری جمعه دارد رسول خدا )ص)می فرماید : شب وروزجمعه " 24" ساعت است و در هر ساعت حق تعالی ششصد هزار نفر را ازجهنم آزاد می کند . حدیث دیگری ازامام جعفر صادق (ع)است که می فرماید:
هر کس ما بین زوال روزپنج شنبه تا زوال روزجمعه بمیرد خدا پناه دهد او را ازفشارقبر روایاتی دیگری نیز از امام جعفرصادق(ع) نقل شده:
گاهی است که مو من دعا می کند برای حاجتی وحق تعالی قضای حاجت او را تاخیرمی اندازد تا آنکه روز جمع فرارسد.ودر روز جمعه حاجت او را براورده گرداند. و حضرتش نیز میفرماید : که برادران یوسف از حضرت یعقوب استدعای طلب آمرزش گناهان خود کردند و ایشان گفت سوف استغفر لكم ربّی یعنی بعد از این استغفار خواهیم کرد برای شما از پروردگار خود حضرت یعقوب صبر کرد که در سحر شب جمعه دعا کند تا مستجاب شود از امیرالمومنین امام علی (ع) روایت شده که فرمود :حق تعالی جمعه را ازهمه ی روزها برگزیده و روزش را عید گردانیده وشبش نیز مثل روز میباشد .
امام محمد باقر(ع) در حدیثی چنین می فرماید: آفتاب طلوع نکرده درروزی که بهترازروزجمعه باشد و چون مرغان درروزجمعه به یک دیگربرمی خورند سلام می کنندومی گویند امروز،روز شایسته ای است. اینها نمونه ای ازاحادیث زیادی بود که در این زمینه وجود دارد وماشمه ای ازان را بيان کردیم . در همين روز مبارک است مهدی موعود(عج)برای برپایی قسط وعدل ظهور می کند
اینان نمونه ی از احادیث بود که دراین زمینه وجود دارد و ما بخش از آنرا نقل کردیم
در فضیلت و شرافت روز جمعه همین بس که سوره مخصوص بدین نام در قران کریم است ودران خداوند مردم را دعوت بعبادت وپرستش می کند و مسلمين را وامی دارد که نسبت به نماز جمعه اهتمام ورزندوآنچه در بپا داشتنش لازم است فراهم نمایند چون نماز جمعه از شعایر بزرگ الهی است که اهتمام به آن دنیا وآخرت را اصلاح می نماید ،
دین مقدس اسلام برای جمع وجماعت عنایت ویژه ای قایل است گاهی پیروانش را دعوت می کند تا در مقياس بسیار وسیع و گسترده و سالی یگبار از اطراف واکناف عالم درمکه گرد هم آیند تا از اوضاع و احوال يكديگر آگاه گردند و مسايل مختلف دینی و سياسي را مورد تجزیه و تحليل قرار دهند وامت واحده اسلامی را تشكيل دهند
امّا گاهی این دعوت در محدوده کوچکتري است که مسلمین را دعوت می کند تا در هر شهر و دياري هستند هفته یکبار روز جمعه گرد هم آیند دست از کار روز مره بردارند و بسان قطرات باران یگجا جمع گشته و همه باهم خدا را بخوانند و مسايل و معارف دینی را از دانشگاه عظیم نماز جمعه فرا وازاوضاع سیاسی جهان آگاه گردند اما علی ( ع) مفرماید :
روز جمعه پیش از شرکت در نماز جمعه مسافرت مکن مگر انگیزه و هدف سفرت الهی باشد یا توجیه پذیرفته ای دیگر ، در تمام جريان هاي زندگی ات خدا را فرمان بر باش که فرمان بري از خدای را بر هر فرض دیگری امتیاز است .
يكي دیگر از برنامه های مهم روز جمعه دیدار وسرکشی از اقوام و فاميل ونزدیکان است که برای آن نیز اجر و پاداش فراوانی ذکر گردیده .
به نام خداوند جان و خرد
دوشعر از اشعار حافظ انتخاب و فقط شگرد های" بدیعی " را در آن مورد بررسی قرارداده ایم ، تا معلوم گردد که این استاد سخن چه تسلط خارق العاده وعجیبی بر سخن فارسی داشته است.
1-- سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند پری رویان قرارازدل چو بستيزند بستانند
2-- به فتراک جفا دلها چو بر بندند بر بندند ز زلف عنبرین جانها چو بگشاید بفشاند
3-- به عمری يك نفس با ما چو بنشینند برخیزند نهال شوق در خاطر چو برخیزند بنشانند
4-- سرشك گوشه گیران را چو دريابند دُریابند رخ مهر از سحر خیزان نگردانند اگر دانند
5-- زچشمم لعل رمّانی چو می خندند مي بارند ز رویم راز پنهانی چو می بینند می خوانند
6-- دوای درد عاشق را کسی کو سهل پندارد ز فکر آنان که در تدبیر درمانند درمانند
7-- چو منصورازمراد آنان که بردارند بردارند بدین درگاه حافظ را چو می خوانند می رانند
8-- درين حضرت چو مشتاقان نیازآرند نازآرند که با اين درد اگر دربند درمانند درمانند
دیوان حافظ .ص. 244. به کو شش احمد دانشگر
رند فرزانه ی شیراز با مهارت تمام انواع آرایه های بدیعی را دراین ابیات به کار برده است.
نخستین ترفند بدیعی که می توان بدان اشاره کرد " ذو قافتین " است ، که دراین ابیات به کار رفته ، وبا قی صنایع بدیعی را نيز يكي يكي می شماریم :
1—در مصرع اول این بیت "جناس اختلافی " وجود دارد که " بنشینند و بنشانند " اختلاف در.ی . ا. است
2—در مصرع اول بیت دوم ، جناس مرکب وجود دارد که در« بر بندند »می باشد، مراد از" بر بندند" اول دل بستند و دل دادند ، و مراد از" بر بندند " دوم ،بر بند بودن ، مقیّد ، زندانی بودن و اسارت است . در مصرع دوم جناس اختلافی وجود دارد که در، " گ " ی" ن " است . و دراين بیت آرایه ی ذوقافیتین نیز به کار برده شده که در قافيه میانی « دلها » در مصرع اول و« جان ها » در مصرع دوم ، وقافیه های اخر که "ند " است درپایان دومصرع است .
3ـــ ترفند متناقض نما یا « پارادوکس » در مصرع اول در" برخیزند "و بنشينند " وجود دارد
4 ــ در مصرع اول صنعت جناس و همگوني تام در« در یابند » است ، که مقصود از " دریابند " اول دریافتن ، فریادرسی ودست گیری است ، و مراد از " دریابند " دوم ، دُر، گوهروشئ با ارزش پیدا کرد ند است .
ودرمصرع دوم جناس اختلافی در« نگر دانند » و « اگر دانند » است .
5ـــ دراین بیت آرایه ی " ذوقافیتین یا قافیه دو گانه " وجود دارد که در« رماُنی و پنهاني » در میانه ی دومصرع و " بارند و خوانند " در پایان است.
6 ـــ در مصرع دوم بیت ارایه ی جناس مرکب { آمیغی} است میان دوتا « درمانند » زیرا مراد از" در مانند " اول درمان و تداوی است و از دومی درماندگی و بيچارگي .
7 ــــ دراین بیت صنعت تلمیح است که گوشه ی چشمی به قضیه ی منصور حلاّج دارد . وهم چنین آرایه ی همگونی مرکب نیز وجود دارد که در « بردارند » است ، و مراد از يكي شان بر داشتن و رفع است و مقصود از ديگري بر دار آويختن و طناب اعدام است .
8 ـــ در پایان مصرع اول ترفند "جناس زاید درمیان " وجود دارد « نیاز آرند ، ناز آرند »که " ا " زاید است. و در مصرع دوم " همگونی آمیغی " در « درمانند است » که مقصود از اولی تداوی ، درمان و طبابت است ، وازدومی بیچارگی ، عجز و درماندگي است .
شعردوم
1ــ پیش از اینت بیش از این اندیشه ی عشاق بود مهر ورزي تو با ما شهره ی آفاق بود
2ــ یاد باد آن صحبت شب ها که با نوشین لبان بحث سرّ عشق و ذکر حلقه ی عشاق بود
3ــ پیش ازاین کاین سقف سبزوطاق مینا برکشند منظر چشم مرا ابروی جانان، طاق بود
4ــ از دم صبح ازل تا آخر شام ابد دوستیّ و مهر بر يك عهد و يك میثاق بود
5ــ سایه ی معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود
6ــ حسن مه رویان مجلس گرچه دل می برد ودین بحث ما در لطف طبع و خوبی اخلاق بود
7ــ بر در شاهم ، گدایی نکته ای در کار کرد گفت بر هر خوان که بنشستم خدا رزّاق بود
8ــ رشته ی تسبیح اگر بگسست معذورم بدار دستم اندر ساعد ساقی ّسیمین ساق بود
9ــ در شب قدر ار صبوحی کرده ام عیبم مکن سر خوش آمد یار و جامی بر کنار طاق بود
10 ــ شعر حافظ در زمان آدم اندر باغ خلد دفتر نسرین وگل را زینت اوراق بود
دیوان حافظ .ص.256. به کو شش احمد دانشگر
درين شعر انواع ترفندهای بدیعی وجود دارد ومی توان آنرا کتاب بدیع نام نهاد .
نخستین تر فند بدیعی که در این جا به کاررفته ارایه ی رد القافیه ( باز آورد قافیه ) است .
1ــ دراین مصرع اول انکه صامت " شین " چهار بار تکرار شده واین آهنگ موسیقی خاصی به شعر بخشیده است . دوم انکه : بین دوکلمه ی " بیش و پيش " جناس خطی وجود دارد. سوم : در واژگان " اینت و اين " جناس زاید است که " تا " باشد . چهارم : بیت اول ذوقافیتین هم است . " اندیشه ی ـ عشاق " ، در مصرع اول و" شهره ی ـ آفاق " در مصرع دوم .
2ـــ در بيت دوم " باد و ياد " در کنار هم قرار گرفته واین آهنگ موسیقی به شعر داده ، بعلاوه جناس خطی هم د ر دو تا است زیرا اختلاف شان فقط در نقطه است . سوم انکه تر فند اشتقاق نیز در " عشق و عٌشّاق موجود است .
3ــ درین بیت واژه ی "طاق " دارای دو معنا است در مصرع اول به معنای « اسمان» است ودر دوم « کمان ابرو، بی نظیر ..» و جناس تام وجود دارد . و مرا عات نظیر نیز در " طاق مینا و سقف سبز " است.
4 ـــ بین " دم صبح ازل و آخر شام ابد " تضاد وجود دارد .
5 ــ کلمات " معشوق و عاشق " هم ريشه اند ، و صنعت اشتقاق در آنها وجود دار د ، اضافه بر این " محتاج و مشتاق " هم وزن هستند . ودر پایان بیت است لذا آهنگ خاص ایجاد کرده .
6 ـــ واژه های " حسن ، لطف ، خوبی ، مه رویان " تناسب معنایی دارند ، واین مراعات نظیر است .
7 ــ در مصرع اول بین " شاه وگد اه " تضاد معنایی است .
8 ــ درین بیت صامت " س " هشت بار تکرار شده ، و آهنگ درونی شعر را با لا برده ، وبه علاوه با مضمون شعر که همیشه " تسبیح وزکر " با هم می آیند ار تباط دارد .
9 ـــ در ین بیت میان " صبو حی کردن ، جام ویار " تناسب معنایی وجود دارد . و بين " صبوحی کردن و شب قدر " تضاد معنایی است .
10 ــ درین بیت شاعر با ادعای خیالی زیبایی سخن خودرا ستوده است . این از نظر بدیعیان غلو ناميده می شود .
بنام خدا
از غور چه میدانید
غور کجا است
غور یاغورستان نا حیه ی است کوهستانی واقع در افغانستان ، در جنوب غزنین مشرق و جنوب
غرجستان ...اکنون این ناحیه مقر ایل هزاره و قبايل ایماق است و آنرا هزار ستان می نامند0
(فرهنگ معین ) غور نام ولایتی است معروف نزديك قند هار ( برهان قاطع ) غور بیشتر بلاد آن کوهستاني است و از این رو انرا غرجستان وغرشستان گویند ؛ زیرا که در لغت آنان غرجستان کوهستان است حکّام غور بعد از غزنه مشهورند ( انجمن ارا و آنندراء ) سرزمین کوهستانی در افغانستان میان وادی هلمند و هرات و امروز آنرا هزار ستان می نامند ( اعلام المنجد ) غور ولایتی است و شهرستان انرا آهنگران نامند ( نزهة القلوب ) ناحیه بزرگ کوهستانی در سمت خاور و جنوب غرجستان معروف بود به غور وغورستان وازهرات تابامیان و حدود کابل و غزنه امتداد داشت که عبارت از منطقه جنوب رود خانه هرات می باشد ؛ جغرافیا نویسان قرون وسطی به این مطلب اشاره کرده اند که رود های بزرگی مثل هریرود وهیرمند وخواش وقزه از اين ناحیه سرچشمه می گیرند ؛ از منطقه جغرافیایی این منطقه کوهستانی متاسفانه شرحی به ما نرسیده است و حد شهرها و قلعه های آن جا در تواریخ ذکر گردیده معین نیست .. درّه های آنجا معمور بوده و باغ های بسيار داشت وبداشتن معادن طلا و نقره معروف بود و اکثر این معادن در ناحیه با ميان وپنجهیر ( شاید پنج شير) قرار داشت و غنی تر ين ان در محلی بنام خر خیز ( زرخیز ) بود ( جغرافیای تاریخی سرزمین های خلافت شرقی لسترنج ) يكي دیگر از شهر های معروف غور خوست است شهر با ميان کرسی ولایت بزرگی به همین نام بود که قسمت خاوری غور را تشكيل میداد و خرابه های کهنه ان حکایت می کند که زمانی قبل از اسلام يكي از مراکز مهم بوده است ( قزوینی . قرن هفتم ) با ميان به اندازه نصف بلخ است و بر فراز تپه ی جا دارد ولی بارو ندارد ولایت آن در غایت خرمی است و نهر بزرکی آنرا ابیاری می کند ( اصطخری . قرن چهارم )
از مجموع این مدارک تاریخی مهم نتیجه می گیریم که غور تمام نواحی هزار جات فعلی را شامل می شده بلكه دايره اش بسیار وسیع تر نیز بوده است
حاکمان غور
غوریان سلسله حاکمانی هستند که در سرزمین غور فرمانروایی می کرده اند و به آل شنسب وشنسبانیه نیز معروفند اشتهار شان به این نام بدان سبب است که اینان از اخلاف شخصی بنام شنسب اند . که بنابروایت بعضی مورخان درزمان خلافت امام علی(ع) می زيسته است .
ولی به عقیده بعضي مورخان دیگر مثل غبار وعبد الحی حبیبی حکمران این سلسله هنگام ظهور اسلام فردی بنام ما هويه بوده است . که یزد گرد سوم آخرین پادشاه ساسانی را که از چنگ لشكر عرب به مرو فرار کرده بود در سال 31هجری بدست آسیاب بانی به قتل رسانید وبا فاتحان عرب داخل مفاهمه گردید .
طبری در ذیل حوادث سال 36 هجری ذکر می کند که ما هويه بعد از جنگ جمل خد مت امیر المومنین( ع) رسید و از امام نامه در یافت نمود . طبق نقل طبری در این نامه بعد از ذکر نام خدا و سلام بر کسانی که تابع هدایت گشته اند می نوشته شده : مرزبان مرو پیش من آمد و من از او راضیم ( تاريخ طبری ج 3حوادث سال 36 ) منهاج السراج جوز جاني صاحب کتاب طبقات ناصری حکمران این دودمان را در اغاز عصر اسلامی ملك شنسب بن خرنک ذکر می کند که جانشینان او را شنسبانیه می خوانند و در زمان خلافت حضرت علی(ع) ایمان آورد ه و لواي حکومت گرفته است .
داستان تشرف ملك شنسب خدمت امام ( ع ) نزد مورخان مشهور است و میان این دو قول تضادی نیست زیرا ممکن است ما هويه و شنسب دو نفرازیک خاندان باشند يكي حاکم مرو و ديگري فرمانروای غور؛ نه انکه اثبات يكي وجود دیگری را نفی کند .
يكي از افتخارات که این فرمانروایان خوشنام دارند و مخصوص ایشان است و در این سعادت هیچ کس دیگر شريك آنان نیست توّجه نکردن شان به فرمان شوم معاویه مبنی بر لعن خاندان آل محمد ( ص) است به گفته تاریخ نگاران در سراسر حکومت اسلامی از شرق تا غرب این فرمان زشت اجرا گردید مگر در سرزمین پر افتخار غور که از این دستور سر باز زدند و بر آن وقعی ننهادند ؛ زیرا از جان و دل دوست دار اهل بیت بودند و فرمان حکومت را که از امام امیر المومنین (ع)در یافت کرده بودند نسل بعد نسل بعنوان سند افتخار نزد خود نگهداشته بودند .
به اسلام در هیچ منبر نماند که بروی خطیبی همی خطبه خواند
که بر آل یاسین به لفظ قبیح نکردند لعنت بوجه صریح
دیار بلندش از آن بود مصون که از دست آن ناکسان بود برون
از این جنس هرگز در ان کس نگفت نه در آشكار و نه اندر نهفت
نرفت اندر آن لعنت خاندان از این بر همه عالمش فخر دان
مهین پادشاهان باد ين و داد بدین فخر دارند بر هر نژاد
وحدت ملی بایدها و نبايد ها
يكي از مهمترین مولفه ها در حیات و سرنوشت يك مملكت و مردم آن مساله وحدت و همبستگی ملی است که اهالی و ساکنین يك سرزمین نسبت به منافع و مصالح عمومی کشور شان متعهد و پای بند باشند اگر اهالی کشوری به چنین امری دست یافتند مدارج موفقیت و کامیابی را طی نموده به تمام اهداف و برنامه های مورد نظر شان میرسند اما اگر به مساله فوق توجهی نشود و افراد مملكت نسبت به آن بی توجه باشند ، و در برابر آن احساس مسئولیت و تعهد نکرده خود را ملزم به رعایت آن ندانند؛ و هرکس در اندیشه منافع شخصی گروهی و قبیلوی خویش باشد مسلماً کشور دچار انحطاط ، و عقب ماندگی خواهدگشت و راه هر گونه ترقّی و تکامل بر آنان سدمیشود. در کشور ما ؛ افغانستان که سالهای متمادی به این مقوله حیاتی توجه کافی مبذول نگشته و چه بسا بر خلاف آن سعی واهتمام بوده ، نتیجه اش را به وضوح شاهدیم که گذشته تلخ ورقت باری داشته ایم وازاین رهگذر مصايب بیشماری را مردم متحمل شده اند
اکنون که کشور در آستانه تجربه حوادث و تحولات بی سابقه در تاریخ خویش قراردارد، و همه از جريانات ناگوار گذشته نادم و پشیمان هستند ، سزاوار و بجا است که دولتمردان ،نخبگان رهبران احزاب تجمعات و گروه های سیاسی نسبت به مقوله وحدت ملی اهمیت خاص قایل شوند تا تجربیات تلخ گذشته تکرارنشود و مردم رنج کشیده و مصیبت دیده روی آرامش و امنیت را ببيند ؛ و اگر به این مهم توجه نشود و هرکس در اندیشه سود ستانی و منفعت رسانی برای قوم و حزبش باشد مسلما و بدون تردید همه دچار ضرر وخسران خواهند شد و هیج کس سود نخواهد برد 0
يك نگاه سطحی به همسایگان و سایر ملل جهان روشن می سازد که کشور ما در چه جایگاه از علم و تکنولوژی قرار دارد و بیش از حد ویران و عقب افتاده است ؛ سرزمینی که امکانات اولیه و ضروری زندگی برای ساکنینش فراهم نیست و تمام زیر بناهای اقتصادی آن از بين رفته و یا اصلا وجود نداشته از صنعت و تولیدات صنعتی خبری نیست ، راه ارتباطی که بمثابه شریانهای حیاتی يك کشور است وضع اسفبار دارد؛ ما یحتاج و ضروريات زندگی مردمش از خارج تا مين می گردد ؛ از امکانات موجود در کشور هیچ استفاده ی نمی گردد ؛ منابع و کانیات بکر و دست نخورده باقی مانده؛ اشتغال و کار وجود ندارد نرخ بی سوادی در صد بالای راتشکیل می دهد ؛ اماکن تعلیمی و زیربنایی بسیار اندک و ضعیف ؛ بهداشت و اماکن صحی و دوا و درمان در حد صفراست؛ صد ها معضل و مشكل ديگر که مجال احصاء و شمارش تک تک شان نیست0
رفع این معضلات و تا مين حداقل نیاز زندگی مردم جز با همدلی ، همفکری و چشم پوشی از منافع و خواسته شخصی اماکن پذير نمي باشد ؛ و تنها درصورت توجه و عنایت ویژه به همبستگی ملی است که زمینه و بستر مناسب برای بروز خلاّقیتها ؛ نوآوری ها و هموار ساختن مسیر سازندگی فراهم میشود 0
البته این نکته را نباید ازنظردور داشت که تحقق این مهم در جامعه فعلی ما به آسانی میسر نمی گردد ؛ زیرا سابقه چنین فکری در جامعه وجود نداشته و در دوران های گذشته مطرح نبوده است و این فرهنگ بعد ازاین همه مصایب هنوز در میان نخبه گان سیاسی جامعه بخوبی جا باز نکرده و ضرورت آن برای شان مسجّل نگشته است 0
نخستین گام در این مسیر احساس ضرورت این مقوله از طرف رهبران سیاسی و آقایان نشسته بر اریکه قدرت است که این امر را سر لوحه کار خود قرارداده ،برنامه ها کارهااهداف و سیاست شان را براين مبنا تنظیم نموده و ازهران چه خدشه به این اصل وارد کندپرهیز و دوري نمایند ؛ حوادث و فجایعی که بر مردم مظلوم و ستم دیده طی سالیان متمادی رفته را مدنظر قرار داده، وظیفه انسانی دینی و تعهد و مسئوليت شان در برابر ملت تقاضا می کند از هرچه موجبات تفرق وپراگندگی را فراهم سازددوری کنند بعد از حوادث گذشته نه تنها بر ساکنین آن مرزوبوم بل بر همگان و جامعه بین المللی روشن گشته که قشر خاص به تنهایی و بدون دیگران نمی توانند حکومت کند ، تنها در سايه همفکری تشريك مساعی اتحاد و همبستگي است که زمینه بزای زیست مسالمت آميز فراهم خواهدشد 0
دوّمین شاخصه در این رهگذر ارتقاء سطح دانش و آگاهي و اهتمامجهت نابودی جهل و نادانی است هر گاه معلومات اجتماعی افزون گردد و مردم قادر به تشخیص نفع وضررواقعی شان گردند آینده نگر و مصلحت اندیش باشند ؛ منافع کلان و حياتي مملكت شان رادرک نمایند ، لذّت رفاه و آسايش زندگی مسالمت آمیز را بدانند آنگاه به کسی اجازه نخواهندداد که برخلاف مصالح عالیه شان اقدام نمایند 0
سوّمین گام دراین مسیر برگزاری کنفرانس ، سمینار ؛ نشست جلسات و گرد همایی های متعدد است که افراد صاحب نظرفکر و انديشه دور هم جمع شوند و راههای تقویت و گسترش این ایده را برسی نمایند و بدنبال آن اقدام های عملی معمول گردد .
قدم دیگر در این جهت تبلیغات وسیع رسانه های جمعی است که در این زمینه به مردم آگاهی داده و منافع اتحادووحدت را گوشزد ومضّرات ضدّش را بازگو نمایند ...
میلادنور
لّقد کتّبنا فی الزبور من بعد الذکر اَنّ الارض یَرثها عبادیَ الصالحٌون
آری خورشید پرنور حضرتش تابید و شمع فروزان صحنه گیتی شد و ندا جان بخش و نرید ان نمن علی الذین استضعفو فی الارض و نجعلهم ائمةً و نجعلهم الوارثین در جهان پیچید و شعار همیشه پیروز جاء الحق و ذهق الباطل ..... طنین انداز و در دیر و کلیسا ناقوس یار نواخته شد ، جرس از با نک فرو ماند و نور حق جلوه گر شد ، و شهاب درخشانی ساطع گشت .
او حجت خدا در روی زمین است بقیةالله ، خلف صالح ، مبدءالآیات ، قائم آل محمد مهدی منتظر ( عج ) است ، او سرا پا نماد نبّوت و ولایت است تمام پیامبران را در خویش دارد ، چون آدمیتی آدم نور را بنیاد می نهد و چون نوح قرنها منتظر فلاحت و رستگار ی انسان است و چون ابراهیم نداي توحید در بتکده سر مي دهد و چون موسی یدبیضاء دارد عصایش نظام های جور را نابود می کند و نفس مسیحائیش انسانیّت مرده را جان می بخشد و چون محمد (ص ) از حرا پایین می آید و درمیان کعبه ندا ء توحید سر می دهد و سرود رهای انسان می خواند .
او اعجوبه خلقت معمّای انسانیت مظهر عجایب و جود است که قرنها ذوق شعور و فکر بشری را به خود مشغول داشته حیرت انگیز تر از او کیست ؟ اینک خورشیدی است در وراء پرده جهل و نادانی های و گناهان ما که اگر حجاب را از قلبها و پرده را از چشم ها برداریم جمال جمیلش را خواهیم دید .
او غایب نیست چگونه غیبتی که ریشه در عمق جان ما دارد و در شریانهای خون ما جاری است و لحظه لحظه بر اعمال و رفتار ما ناظر است این چگونه غیبتی است ؟ . او غایب نیست این مایم که شایستگی حضور محضر دوست نداریم .
ای معشوق دلها و ای محبوب جانها ا ینک ما منتظران ظهور تو از مشرق دلهای مانیم ، نه تنها ما بلكه همه منتظر مصلح بزرگ اجتماعی اند ، ما منتظر توایم هر چند گامهای ناپاک ما شایسته آستانت نیست و چشمان غبار آلود مان لیا قت نگاهت را ندارد ، ولی سرخوش از نام توایم ، و می دانیم که این ابر های تیره و تار سر انجام کنار خواهد رفت و این شب سیاه ظلمانی را صبح امیدی بدنبال است و صبح صادق فرا خواهدرسید ظلمتکده متروک خواهد ماند و سپاه نور پیروز خواهد گشت ، این یخبندان قطور زمستان ظلم و فساد جهل و نادانی را بهار شكوفاي عدالت در پی است و جغد ان سیه دل از حریم کعبه دلها خواهندرفت و بلبلان شیدای عشق مأ وا خواهند گزید ، این ابر قدرت های پوشالی نابود خواهد شد ، و اگر خوب بنگریم در اٌفق های دور دست این دریایی متلاطم زور گویی و ددمنشی و قدرت طلبی نشانه های صلاح و نجات پیدا است .
ای امام ، ای رهبر و اي مقتدا چشمان بی فروغ و اشك بار مابه تو دوخته شده و قلبهای خونین ما به یاد تو است .
ای مصلح بزرگ اجتماعی به تو به انقلاب و حکومت جهانی ات و آن روز نزديك است و جهشی بیش نمانده است
